توی اون ذهن لجن زارت
تنهایی به راهت ادامه بده ..
اسیـــر گندابت نمیشم
خیــــر پیش .. !
پ . ن :
دست می کشم روی تقدیر
و پــــاک می شوی !
امان از دست تو با این خدائیت .. !!
تو که می دانی
آن علف ، به دهن این بزی شیرین است
دگر در تقدیر ما ، تلخـــی چـــرا .. ؟!
راه خود می روم و بارمان می کنند .. !!
بار می کنید ، بکنید ..
هـُش می دهید ، بدهید ..
سـوار می شوید ، بشوید ..
اما ..
این ترکه زدن ، دیگر چه حکایتی است ؟!
پ . ن :
تــو امّیــد منی اما ..
داری از دست من میـری
تو رو دست خودش دادم
که از حالم خبــر داره
بعداً نوشت :
همیشه لحظه ی آخـر
خدا نزدیکتر میشه ..
خدا جون
خیـــــــــــلی چاکریم !
ببين نازنينم !
از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .
بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :
« من او ندارم ! »
چه شد ؟ هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .
من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟
پس بخند ، من تورا دارم.
تو هم قبول کن و مثل من بگو :
من « او » ندارم !!!